خدا ايمان را واجب کرد براى پاکى از شرک ورزيدن ، و نماز را براى پرهيز از خود بزرگ ديدن ، و زکات را تا موجب رسيدن روزى شود ، و روزه را تا اخلاص آفريدگان آزموده گردد ، و حج را براى نزديک شدن دينداران ، و جهاد را براى ارجمندى اسلام و مسلمانان ، و امر به معروف را براى اصلاح کار همگان ، و نهى از منکر را براى بازداشتن بيخردان ، و پيوند با خويشاوندان را به خاطر رشد و فراوان شدن شمار آنان ، و قصاص را تا خون ريخته نشود ، و برپا داشتن حد را تا آنچه حرام است بزرگ نمايد ، و ترک ميخوارگى را تا خرد برجاى ماند ، و دورى از دزدى را تا پاکدامنى از دست نشود ، و زنا را وانهادن تا نسب نيالايد ، و غلامبارگى را ترک کردن تا نژاد فراوان گردد ، و گواهى دادنها را بر حقوق واجب فرمود تا حقوق انکار شده استيفا شود ، و دروغ نگفتن را ، تا راستگويى حرمت يابد ، و سلام کردن را تا از ترس ايمنى آرد ، و امامت را تا نظام امت پايدار باشد ، و فرمانبردارى را تا امام در ديده‏ها بزرگ نمايد . [نهج البلاغه]
بيداري

نگاهم به قفسه هاي کتاب بود


پسرم گفت چه سود؟


سفيدي عمامه را نشانش دادم


موهاي مشکي اش را شانه زد


گفتم زحمت کشان در بهشتند


گفت دروغ گويان در جهنم


مناسک برايش خواندم


متاجر را نشانم داد


و سپس گفت اگر گل اطلسي زيباست


اگر عکس خدا در شبنم صبحگاهي پيداست


چرا ديوارهاي شهر خيس است؟


چرا آسفالتها بوي سيب نمي دهند؟


چرا مردم محله بالا سجاده مي فروشند؟


به او گفتم در باغ نيلوفري را ديدم


دست بر پيکر نداشت


اما به افق چشم دوخته بود


مي پرسدافق کجاست؟


جواب مي دهم به چهار طرف آسمان نگاه کن


هر جا روحت خنديد


آنجا افق است


پرسيد قرار است چه کسي از افق بيايد؟


گفتم نمي شناسمش


 اما مي دانم پاهايش برهنه است


در دست آب روان دارد


و به جاي لبخندِ فريب بر لب


چفيه اي بردوش


پسرم برخواست و گفت


تا آن زمان چه کنم؟


گفتم به کتابهاي قفسه و به سفيدي عمامه بنگر


هرگز به ديوار هاي شهر دست نزن


آسفالتها را بو نکن


و از مردم محله بالا هيچ نخر


 


 



شوکت سازند ::: جمعه 1/6/1387::: ساعت 11:39 صبح


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 2
بازديد ديروز: 37
کل بازديد :20070

>> درباره خودم <<

>>آرشيو شده ها<<

>> موضوعات وبلاگ <<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<